|
|
|
|
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ، باری برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آن جا که تو را منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید: که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب. قاصدک!هان، ولی...آخر...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام،آی!کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند...
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:5 توسط <-...
|
|
||