|
|
|
|
|
نشسته ام وسط ریل ابروان خودم که شاعرانه بمیرم در این جهان خودم فضای مرده ی اینجا و ایستگاه خدا رسیده ام به فراسوی امتحان خودم من از تمام غزل های مرده بیزارم من از تمام غزل های بی نشان خودم آهای زلف پریشان که آتشم زده ای! شبیه دلهره افتاده ام به جان خودم ملامتم نکنید این منم که میخندم به گریه های نفس گیر و بی امان خودم بهار من نرسیده ست بعد تابستان رها کنید دلم را پی خزان خودم
|
||
|
+
نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط <-...
|
|
||