تبليغاتX
نفخ صور
آواز تو ارمغان نفخ صور است ××× زان قوَِت و قوت هر دل رنجور است

گم شده ایم...

 

ما از خدای گم شده ایم، او به جستجوست

چون ما نیازمند و گرفتار ِآرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به های و هوست

در نرگس آرمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهی سحرگهی که زند در فراق ِ ما

بیرون و اندرون زَبر و زیر چارسوست

هنگامه بست از پی دیدار خاکیی

نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست

پنهان به ذرّه ذرّه و آشنا هنوز

پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگی گم است

این گوهری که گم شده، ماییم یا که اوست؟

 

اقبال لاهوری

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط <-... | 

بازیچه خود ساخت

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

نمی دانم چه افسونی گریبانگیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق، پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1386ساعت 11:36  توسط <-... |