|
|
|
|
|
هر وقت از دست بنده هات دلم می گیره میام پیش تو اما می شه بگی وقتی دلم از دست تو می گیره پیش کی باید برم ، به کی باید شکایتت رو بکنم... خدایا بهم جواب بده ... من بد کنم و تو بد گرفتار کنی ! پس فرق من و تو چیست یا ربی؟
|
||
|
+
نوشته شده در هجدهم تیر 1386ساعت 18:21 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر خطّاب روزی بر ابلیس رسید،گریبان وی بگرفت گفت: دیر است من در طلب توام تا تورا به خانه برم تا کودکان بر تو بازی کنند. ابلیس گفت: ای عمر پیران را حرمت دار.در هفت آسمان خدای را عبادت کرده ام به هر آسمان صد هزار سال. همی بالا گرفتم پنداشتم که آن بالا گرفتن من کرامتی است و نواختنی، چون نیک نگه کردم معنی آن بود که تا هر چند بالا بیش ،چون بیفتم سخت تر و صعب تر افتم . ای عمر تو هفتصدهزار ساله عبادت من ندیده ای و من تورا پیش بت به سجود دیده ام. عمر دست از وی بداشت. این است زبان حال ابلیس از سر مهجوری : گفتم چو دلم با تو قرین خواهد بود مستوجب شکر و آفرین خواهد بود بالله که گمان نبردم ای جان جهان کامّید مرا فذلک این خواهد بود
(کشف الاسرار) ------------------------- دیر است : مدتی است بر تو بازی کنند: تو وسیله بازی باشی نواختنی: تحسین و تشویقی کامید: نا امیدی فذلک: حاصل - نتیجه |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم تیر 1386ساعت 14:44 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خیلی دلم گرفته ... از دست آدمایی که هر چقدر بهشون خدمت کنی . هر چقدر براشون خرج کنی . هر چقدر بهشون محبت کنی . اینقدر بی چشم و رو هستن که مثل گربه به صورتت چنگ می زنن،صد رحمت به گربه. نمی دونم باید با این جور آدم ها چی کار کرد و چطوری بر خورد کرد. بعضی وقتا فکر می کنم یه مشت اساسی به صورتشون می تونه خیلی کار ها بکنه حداقلش اینکه مغزشون رو جا به جا می کنه شاید عقلشون بیاد سر جاش اما نه فکر نکنم این کارها هم عقلشون رو سر جاش بیاره ... واقعا نمی دونم باید چه کار کرد... البته از همه بیشتر برای خودم متاسفم اینقدر برای بعضی آدم ها مایه می ذارم که دیگه هیچی برای خودم باقی نمی مونه ،حتی گاهی اوقات خودم کاملا کم میارم. امروز اینقدر عصبانیم که نمی تونم حرفای دلم رو بگم... وای چقدر دلم یه زیارت می خواد... زیارت... زیارت. |
||
|
+
نوشته شده در دهم تیر 1386ساعت 17:8 توسط <-...
|
|
||