تبليغاتX
نفخ صور
آواز تو ارمغان نفخ صور است ××× زان قوَِت و قوت هر دل رنجور است
 

این مطلب رو از وبلاگ یکی از دوستان وبلاگ نویسم گرفتم .

شما هم بخونید شاید مثل من لذت بردید...

تا به حال موفق نشدم براشون کامنت بذارم از همین جا ازشون عذر خواهی می کنم...

***

از انديشيدن چه حاصل كه نه تورا ميخواند و نه تورا ميراند،

در خلا باقي ميگذارد
و همه چيز را در نهايت امر گردن تو مي اندازد
اگر زرنگ باشي كه رسوايي ها را به تقدير نسبت ميدهي و مي رهي
والا كه در افيون شكست مي شكني و ...

تو را به انديشيدن فرا ميخوانم كه بزرگترين درمان است
علاج درد تو دراندیشیدن است و نه فكر كردن به معني عام،چه سود كه به مانند باقي افراد از صبح تا به شام درگير اين وآن باشي و به آنان فكر كني؟،
كه خودت را رها كرده اي!
عبادت است كمك وانديشيدن به خلق،
ولي نه آنكه خودت را به تقدير سپاري و پا بر روي امواج گذاري
و آمنت و بالله سر دهي و خدا از تو مدد گويي و بي غم روزگار گذراني ...
ياد بگير كه چگونه بايد بينديشي،
كه اساسا سخت ترين كار دنيا بعد از بندگي انديشيدن است...
نيچه وار نميگويم كه به تنهايي ات بگريز كه از زخم مگسان در امان نيستي...
آري مگسان بسيارند و خون تو نيز نه بسيار،
اما اساس هر بردي سوختن است،
بايد تحمل كني ،نيش مگسان زهر آگين را و سپس رشد كني و تعالي يابي،
و آنجاست كه دگر نه مگسي آزارت ميدهد و نه ...
به انديشيدن بگرا
به تنهايي،
به سكوت،
ميداني مشك چه زماني هياهو دارد و غرش...؟
زماني كه خالي است،
پس صدا و نوا را فراموش كن و تا سر ريز نشدي فوران مکن که فوران آن هنگام است که كوزه ات سوراخ شده است و عمر تو نيز به پايان...
بينديش كه اساس خلقت تو را به كجا رهانده واز تو چه ميخواهد كه اساس خلقت تو هستي و نه جز اين...
پروا نكن ،كه چه حاصل از ترس، كه ترس مرگ اراده است...
ومرگ زماني كه آمد ديگر باز نخواهد گشت
مادامي كه مصمم به انجامي برنده اي و مادامي كه در شك و ترديد و اضطرابي وا داده اي ،كه هر آيينه سيب از دست تو بلغزد، از آن ديگري است...
،در انديشيدن خطر فراوان است
خطر از مارهاي سمي خودخواهي
خوبيني و خود شيفتگي،و منيت...
هراس كن از مگسان زهر آگين آدميان كه تورا نيش ميزنند و تشويق ميدارند به ادامه ي راه
هر سان كه ديدي تشويق ميشوي بدان كه مغلوب گشته اي وهر سان كه تو را مذموم و نا پسند خواندند ، آن روز روز پرواز است
اما فراموش مكن كه به چه بايد بينديشي
آغاز راه کجاست و اساسا دلیل آغازت چیست؟
به اندیشیدن بگرا
به نفست رجوع کن به آنی بیندیش که اساس توست و تو اساس خلقت ، که خلقت در توست و تویی
که احسن الخالقینی...
بیندیش که اگر نبودی چه میشد و چه بلایی بر سر عالم می امد
اگر خبری نیست پس زنده بودنت چه سود؟
که اسب جوان را به خاطر چابکی اش حسن هاست و نه به خاطر نجابتش
که اگر نجابتی در کار بود هرگز سلاخی نمی شد...
به تنهایی ات بگریز و بیندیش که خدا چگونه خدا شد و تو چگونه انسان...
روزی که دنیا آمدی چه شد و روزی می روی چه میشود؟
بیندیش به دو روزی از عمرت که شبیه هم است که اگر پدیدار شد تو در خسرانی و آفت...
،بیندیش به دوستانی که برایت دوست بوده اند ونه خوب
جهان ،دغل زیاد دیده است، پس به تملق و دروغ نان خود را بر سر کوی برزن آلوده نساز
که لقمه ی آلوده نام آلوده به همراه دارد و نام آلوده تباهت میکند
به کودکی ات بیندیش زمانی که شیطنت ات زیبا بود و چهره ی معصومت دوست داشتنی
به امروزت بیندیش که چه میزان صورتت زیباست
و آیا سیرتت شیطنت دارد یا ؟ ...
دیگر به هیچ چیز نیندیش
اینجا سکوت اختیار کن
به او بیندیش که تو را اندیشیدن ارزاني داشت تا به او برسی
ونه از او برهی
که اندیشه خطرناک ترین نیروست ،
از راه درست به ابتذالت میکشاند
شهوت تخطی میکند اما چه باک که دل در گرو رحمانیت او گرفتار است
اما عقل ، اگر در نام او به تردید افتد جایی برای جبران نخواهد گذاشت
ناگهان زایل میشوی بی آنکه اگاه باشی
که دیگر اندیشیدن هم به فریادت نخواهد رسید
به تنهایی ات بگریز،
شاید حادثه ای تو را به مسیر درست کشاند و اندیشه ات بوی تامل و تعمق گیرد...
به خود بينديش كه تمام جوابها در توست
بدان كه روزي مي رسد كه هركس را به فراخور انديشه اش ظرفيت ميدهند و به اندازه ي عملش ظرف...
به آينده اي بينديش كه هرگز نخواهد آمد
آینده ای که هر لحظه در کمین است...
آینده ای که اکنون گذشت...
و آینده ای که جانت را خواهد گرفت
به تنهایی ات بگریز و به چگونه اندیشیدنت بیندیش

...به این بیندیش که از اندیشیدن چه حاصل،
... که نه تورا نام میدهد و نه دوام

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:56  توسط <-... | 

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

وقتی ابد چشم تو را پیش ازازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

 

وقتی عطش طعم تورا با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 

زان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:53  توسط <-... | 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

 

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ،

 

آدمیت مرده بود

 

گرچه آدم زنده بود.

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 

وز همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند ،

 

آدمیت مرده بود

 

بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب ، گشت و گشت

 

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

 

ای دریغ!

 

آدمیت بر نگشت.

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

 

سینه دنیا زخوبیها تهی است

 

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

 

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا به جاست

 

قرن موسی چومبه هاست

 

روزگار مرگ انسانیت است

 

من، که،

 

ازپژمردن یک شاخه گل ،

 

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

 

از فغان یک قناری در قفس،

 

از غم یک مرد در زنجیر،

 

حتی قاتلی بردار

 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

 

و ندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست،

 

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

وای! جنگل را بیابان می کنند.

 

دست خون آلود را در پیش خلق پنهان می کنند

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

 

آنچه این نامردمان بر جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

 

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان یکسر نرست

 

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

 

در کویری سوت و کور

 

در میان  مردمی با این مصیبت ها صبور

 

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق

 

گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

 

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط <-... |