تبليغاتX
نفخ صور
آواز تو ارمغان نفخ صور است ××× زان قوَِت و قوت هر دل رنجور است

 

بی تو چه باید کرد؟ 

 

ز گریه دوش نیاسود، چشمِ تر بی تو

 

چو شمع سوختم، از شام تا سحر بی تو

 

شبی به دیده من پای نه،که از غمِ عشق

 

بُوَد ز مویِ تو روزم، سیاه تر بی تو

 

ترحّمی، که ز طوفانِ اشک و آه چو شمع

 

در آب و آتشم، از پای تا به سر بی تو

 

تو را چو غنچه بُوَد،خنده بر دهان بی من

 

مرا چو لاله بُوَد،داغ بر جگر بی تو

 

بکُش به تیغم اگر طالع وصالم نیست

 

که نیست تاب شکیباییم، دگر بی تو

 

نصیب چشمِ رَهی، جز سرشک و درد مباد!

 

دمی زگریه بر آسوده ام، اگر بی تو

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط <-... | 

 

زاهدی مهمان پادشاهی بود .چون بنشستند، کم تر از آن خورد که ارادت او بود و چون

 

به نماز برخاستند ، بیشتر از آن کرد که عادت او ، تا ظنّ صلاح در حقّ او زیادت کنند!

 

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی

 

کاین ره که تو می روی به ترکستان است

 

چون به مُقام ِ خویش باز آمد ، سفره خواست تا تناولی کند . پسری داشت صاحب

 

فراست . گفت: « ای پدر ، باری به دعوت ِ سلطان در طعام نخوردی؟»

 

پدر گفت:« در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.»

 

پسر گفت:« نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.»

 

 «گلستان سعدی»

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:35  توسط <-... | 

 

 

ستون خیمه ی مهر از ازل خراب زدند

 

بنای صلح و صفا را به روی آب زدند

 

برای آن که به  بار آورند  بذرِ  نفاق

 

به چهرِمذهب و دین ، زابتدا نقاب زدند

 

دهان اهلِ حق از آتشِ عطش خشکید

 

ز ظلمِ سدّ سکوتی که در سراب زدند

 

***

به هر طرف نگرم، چشم ملتمس بینم

 

به صورتِ همگی رنگِ ماهتاب زدند

 

یکی ز جوع بمیرد ، یکی زسیرایی

 

رقم به صفحه ی هستی چه بی حساب زدند

 

برون روید ز میدان که شهسواران هم

 

عنان گسیخته دنبال هم رکاب زدند

 

***

بلا ز صبر گریزد، به تیغ حاجت نیست

 

مدّبران به ادب تیشه بر عذاب زدند

 

از آنچه می گذرد بی خبر چو من باشید

 

که عارفان  همگی خرقه در شراب زدند

 

نشان مهر به قاموسِ این تمدن نیست

 

بر این صحیفه به آبِ دهان لعاب زدند

 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:17  توسط <-... |