|
|
|
|
|
ای چشمه این جا درنگ مکن !
می پوسی ، مرداب می شوی، می آلایی.
جاری شو!
دشت های هموار را طی کن ! دره ها را سرازیر شو! سر خود را به سنگ بزن، بشکن، مَایست، پیش رو ، شلاق بخور، هوا بخور! رودی شو!
تو را اینجا نگه نمی دارم.
تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم. از تو نمی آشامم تا کم نشوی، تا ضعیف نگردی.
حوضچه ای ، مردابی ، آب راکدی نگردی! سر به این صحرا بگذار! از خلوت این دشت مهراس!
و من همچنان تشنه این جا می مانم.
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم اسفند 1385ساعت 15:49 توسط <-...
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش آن که راز نگهدارِ خویشتن باشیم چو پرده بر سرِ اسرارِ خویشتن باشیم *** چراغِ محفلِ بیگانه را فروغی نیست خوش آن که شمعِ شبِ تارِ خویشتن باشیم *** خوش آن که در بر سودا گران ِ مهرو وفا متاعِ مانده به بازارِ خویشتن باشیم *** اگر ز مهربه منّت به ما رسد نوری به زیرِ سایه یِ دیوارِ خویشتن باشیم *** کَرَم نکوست به یاران، ولی روا نبود که دَم به دَم پیِ آزارِ خویشتن باشیم *** چه سود سفره ی دل هر طرف گشوده شود بیا که همدم و غمخوارِ خویشتن باشیم
|
||
|
+
نوشته شده در یکم اسفند 1385ساعت 23:46 توسط <-...
|
|
||