تبليغاتX
نفخ صور
آواز تو ارمغان نفخ صور است ××× زان قوَِت و قوت هر دل رنجور است

اصلا قصد ندارم اینجا رو از شعرپر کنم اما علاقه به شعر ،منو به این کار دعوت میکنه به بزرگواری خودتون ببخشید.

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم ،شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می کشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1385ساعت 23:20  توسط <-... |