تبليغاتX
نفخ صور
آواز تو ارمغان نفخ صور است ××× زان قوَِت و قوت هر دل رنجور است

"تقدیم به حماسه برادران بحرینی ام"

 

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است

مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است

ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است

لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است

(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید

و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید

فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن

آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است

خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید

دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید

آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک

ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است

شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است

هان بترسید که طوفان طبس در راه است

***

یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم

روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است

یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

 

حمیدرضا برقعی...

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:24  توسط <-... | 

 

اینم یه شعر زیبا از رهبری که خودم خیلی با خوندنش لذت بردم...


ازسرجان بهر پیوندکسان برخاستم                چون الف در وصل دلها از میان بر خاستم

واژگون هرچندجام روزیم چون لاله بود             از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم

بزم هستی را فرض مهر فروزان تو بود        همچو شبنم چهره چون کردی عیان برخاستم

همچو بلبل با گران جانان ندارم الفتی          طوطیان چون لب گشودند از میان برخاستم

از لگد کوب حواث عمر دیگر یافتم                  چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم

طاقت دم سردی دوران ندارم همچو گل            دربهار افکنده رخت و درخزان برخاستم

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو                از سر جولانگه کون ومکان بر خاستم

صحبت شورده حالان مایه شوریدگی است    با امین هرگه نشستم بی امان برخاستم

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1388ساعت 12:41  توسط <-... | 

 

حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

دلی گرفته در آیینه های افسرده ست

حکایت من در مشت روزگار دچار

پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست

یکی پرنده یکی دل! دو سرنوشت جداست

که هر یکی به غم دیگری گره خورده ست

به باغ رفتم و دیدم که آن شقایق سرخ

که پیش پای تو روییده بود پژمرده ست

خلاصه ی همه ی رنج های ما این است

پرنده ای که دل آورده بود، دل برده ست

«فاضل نظری»

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1388ساعت 19:26  توسط <-... | 

 ببخش اما با مهربانی ...

هستند کسانی که با شادی می‌دهند و پاداش آن‌ها شادی است.

و هستند کسانی که با درد می‌دهند و آن درد تعمید آن‌ها است.

و هستند کسانی که می‌دهند و از دهش دردی نمی‌کشند، حتی شادی هم نمی‌خواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛ این‌ها چنان می‌دهند که در آن دره دوردست بته مورد عطر خود را در فضا می‌پراکند.

با دست این کسان است که خداوند سخن می‌گوید و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می‌زند.

دهش در برابر خواهش نیکوست؛ اما دهش بی‌خواهش و از روی دانش نیکوتر است؛ و برای گشاده‌دستان شادی جست‌وجوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.

و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟

هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛

پس امروز بده، تا فصل دهش از آن تو باشد، نه از آن میراث‌خوارانت.

تو بارها می‌گویی «خواهم داد، اما به آن که سزاوار باشد».

درختان باغ تو چنین نمی‌گویند و گله‌های چراگاه تو نیز هم.

این‌ها می‌دهند تا زندگی کنند، زیرا ندادن همان است و مردن همان.

بی‌گمان آن کسی که سزاوار دریافت روزها و شب‌های خدا باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.

و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.

و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن یا نه، در بخشش گرفتن هست؟

مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی‌پرده کنند تا تو ارزش آن‌ها را برهنه و غرورشان را بی‌شرم ببینی؟

نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.

زیرا که به راستی زندگی است که به زندگی می‌دهد، و تو که خود را دهنده می‌پنداری شاهدی بیش نیستی.

و شما ای گیرندگان و ای شما که همه گیرنده‌اید، منت مکشید؛ مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید.

همراه دهنده بر بال‌های دهش او پرواز کنید.

زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده‌دستی دهنده، که او را زمین دریادل مادر است و خدای بزرگ پدر.

 جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1388ساعت 10:8  توسط <-... | 

 همراهیم کنید...

سلام...

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بووووووووووووووووووود.

اینجا همیشه برام پر از انرژیه . همیشه وبلاگم برام انگیزه زندگی کردن میاره.( می دونم الان بهم می خندید و می گید خوبه انگیزه زندگی کردن برات داره که اینقدر دیر میای سر میزنی) اما یکم درگیرم. یکم خسته ام...

ولی یاد روزهای خوب منو میندازه. منو ببخشید که دیر اومدم. هرچند که خیلی یاد من هم نبودید هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

به همه دوستای گلم یه سلام دوباره می کنم. می خوام دوباره شروع کنم از اول ...

به یاد همتون هستم همیشه...

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1388ساعت 13:5  توسط <-... | 

یک چند در این مدرسه ها گردیدم  

از اهل کمال نکته ها پرسیدم

یک مسئله ایی که بوی عشق آید از او

در عمر خود از مدرسی نشنیدم

***

ما با می و مینا سر تقوا داریم

دنیا طلبیم و میل عقبا داریم

کی دنیی و دین به یکدگر جمع شوند

این است که نه دین و نه دنیا داریم

***

گفتیم مگر که اولیاییم نه ایم

یا صوفی صفه صفاییم نه ایم

آراسته ظاهریم و باطن نه چنان

القصه چنان که می نماییم نه ایم

(شیخ بهایی)

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط <-... | 

خوشبخت بشی خواهر عزیزم

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را !

«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را !

 «متّعتُ...» خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را

گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را !

 «هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت:

تو هم گرفته‌اي به وكالت سه‌تار را !

 «يك جلد...» آيه‌آية قرآن! تو سوره‌اي!

چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !

 «يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،

دستي كه پاك مي‌كند از آن غبار را

 «يك جفت شمع‌دان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست

كه بردريده پردة شب‌هاي تار را !

 مهريّة تو چشمه و باران و رودسار

بر من بريز زمزمة آبشار را !

 «ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!

با بوسه مُهر مي‌كنم آن صدهزار را !

 ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را !

اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌كنم

خانم! شكسته‌اي عطش روزه‌دار را !

 تقدیم به خواهر عزیزتر از جانم و همسر گرامیش ... امیدوارم وقت کنن و یه نیم نگاهی به این وبلاگ بندازن ... برگ سبزی ست تحفه درویش، تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود قابلشون رو نداره.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:35  توسط <-... | 

قاصدک خوش خبر باشی...

قاصدک!هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ، باری

برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آن جا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید:

که دروغی تو دروغ،

که فریبی تو فریب.

قاصدک!هان، ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند...

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:5  توسط <-... | 

می دود زندگی خواه ،نا خواه

 

ايستگاه خدا

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:17  توسط <-... | 

   

 

 

نشسته ام وسط ریل ابروان خودم

 

که شاعرانه بمیرم در این جهان خودم

 

فضای مرده ی اینجا و ایستگاه خدا

 

رسیده ام به فراسوی امتحان خودم

 

من از تمام غزل های مرده بیزارم

 

من از تمام غزل های بی نشان خودم

 

آهای زلف پریشان که آتشم زده ای!

 

شبیه دلهره افتاده ام به جان خودم

 

ملامتم نکنید این منم که میخندم

 

به گریه های نفس گیر و بی امان خودم

 

بهار من نرسیده ست بعد تابستان

 

رها کنید دلم را پی خزان خودم

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1386ساعت 22:15  توسط <-... |